تبليغاتX
شریک لحظه های من

پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....

دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم

چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم

آخر فریاد زدم و گفتم:

خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟

خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....

گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی

و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم

که تو همانقدر مرا دوست داری....

گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...

چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی

باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...

خدایا کمکم کن تا به تو برسم 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:27 توسط مرضیه |